امروز : | آخرین بروز رسانی بیاتوبندر:
تبلیغات در بیاتوبندر
موضوعات بیاتوبندر
صفـحه اصلی سایت
اخبار / اطلاعیه
فروشگاه بیا تو بندر
داستانک های زببا
بیوگرافی هنرمندان
فال و طالع بینی
حسین پناهی
هرمزگانجدید
سرگرمی و طنز
گالری عکس
مذهبی
خودرو
اس ام اس و جک
ورزشی
رادیو و تلویزیون
گرافیک و فتوشاپ
آیا می دانید كه؟!
عمومی
اقتصادی
سیاسی
آموزش های کاربردی
دانستنی های متعهلان
پزشکی و سلامت
ترفند ها
ترفند ویندوز
ترفند اینترنت
ترفند رجیستری
ترفند برنامه
ترفند یاهو
ترفند موبایل
دانلود نرم افزار
آیکون
فونت
ابزار هک
ابزار عکس
ابزار ویندوز
ابزار اینترنت
ابزار صوتی
ابزار موبایل
ابزار طراحی
ابزار فارسی
ابزار کاربردی
ابزار مولتی مدیا
ابزار دانلود و آپلود
ابزار آنتی ویروس
ابزار مودم و تلفن
كاربردی ها
مقالات
سخت افزار
معرفی سایت
دعوتنامه رایگان
فتوشاپ و گرافیک
مطالب درخواستی
Ebook & PDF & SWF
کدهای جاوا اسکریپت
سرگرمی و تفریح
فیلـم
حرف دل...
آهنگ ایرانی
آهنگ خارجی
بازی رایانه ای
آیا می دانید که...
بخش موبایل
رینگتـون
کلیپ موبایل
ابزار موبایل
بازیهای موبایل
گوشیهای موبایل
ترفند های موبایل
عکس و تـــم موبایل
عضویت در بیاتوبندر

مشترک وب ما شوید

آدرس ایمیل خود را اینجا بگذارید
تا آخرین مطالب بیا تو بندر
برایتان ایمیل شود.

پیوند های روزانه
بازی جذاب جنگ خان ها مستند 2 جنسه های ایرانی مجموعه جوان بی نماز و آخر الزمان نسخه آمریكایی یوسف و زلیخا سریال زیبای جنگجویان کوهستان (لینچان) برنامه شب شیشه ای با حضور بهترین هنرمندان برترین گلهای تاریخ فوتبال مترجم 16 زبان حتی زبان فارسی فیلم جنجالی و دیدنی نیوه مانگ (نیمه ماه) 10 آلبوم از خوانندگان سنتی ایرانی سریال فوق العاده زیبای مرد 2000 چهره فوتبال PES 2009 همراه با لیگ برتر ایران فیلم جنجال برانگیز گلشیفته فراهانی نرم افزار تبدیل گفتار به نوشتار فارسی مجموعه 14 فیلم تاریخی مجموعه 20 فیلم برتر اکشن آموزش نفوذ در دلها مجموعه 18 فیلم هندی آموزش آرایشگری خلیجی و عربی 2000 کتاب الکترونیکی رقص و ایروبیک بانوان ابتذال در سینمای ایران !!! مستند خارق العاده سیاره زمین و حیات وحش سریال دیدنی فرار از زندان (Prison Break) فول آلبوم های 300 خواننده ایرانی سریال افسانه سودانگ سریال دیدنی گمشدگان (LOST) مستند فقر و فحشا استخدام منشی و فریب دختران پیراهن تیم های پرسپولیس ، استقلال سریال امپراطوری بادها (جومونگ 2) 1500 کلیپ موبایل برتر جدید نرم افزار FTP_BT - هک موبایل ( کلیه ورژن ها ) اسمتونو به زبانهای مختلف ببینید زوج های هنری سینما و تلویزیون نرم افزار sms bazar نسخه 3 شامل زیباترین sms ها انواع بسم الله الرحمن الرحیم واسه تحقیق ها معرفی رشته های منسوخ ورزشی! گرفتن صورتحساب موبایل از طریق اینترنت علاف ها کلیک کنند نمایی از داخل خانه خدا خودتان لینک ارسال کنید
نظرسنجی بیا‌‌‌‌‌‌توبندرنظر دهید
  • شما! آره! شما دختری یا پسر ؟؟؟


  • جدید ترین ها
    جستجو در بیاتوبندر
    جستجو با گوگل
    آمار بیاتوبندر
    :: بازدید های امروز:
    :: بازدید های دیروز:
    :: بازدید های این ماه:
    :: بازدید های ماه قبل:
    :: بازدید های کل:
    :: كل مطالب :

    خوراک بیاتوبندر


    خدمات بیا تو بندر
    هرمزگان
    داستانك های زیبا
    سرگرمی و طنز
    سخت ترین سوال!!!
    چرا مرغ از خیابان رد شد؟
    چه جوری میفهمی که الان در سال 2009 هستی؟؟
    بزرگترین صف مترو
    فرشته نگهبان!!!
    یه کپی پیست باحال
    عجیب ترین حوادث سال 87
    شرح ندیم بهتره...
    چلچراغ خونه !
    دروغ های برخی پسران به دختران
    قوانینی که نیوتون از قلم انداخت
    قبل از ازدواج ؛ بعد از ازدواج
    فروشگاه شوهر
    سرعت اینترنت هنوز هم !!!
    روش های کشتن همسر
    داستانک طنز حسنک
    پسونک های مدرن بچه ها
    طولانی ترین صف توالت جهان
    رستم دستانم آرزوست
    bluetooth - بلوتوس
    پیغام گیر تلفن شاعران بنام
    خواجــــه پیشی !!!
    ارباب حلقه ها
    عکس های خنده دار از ایران
    قابل توجه خانم ها
    عکس جالبی از شبهای تهران
    باقی مطالب بخش سرگرمی و طنز...
    فال و طالع بینی









    نوشته4679
    آش نخورده و دهان سوخته
    نوشته : مصطفی | درتاریخ : سه شنبه 6 بهمن 1388 | درساعت : 03:10 ب.ظ
    موضوع : داستانک ،


    آش نخورده و دهن سوخته

    در زمان‌های‌ دور، مردی در بازارچه شهر حجره ای داشت و پارچه می فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبی بود ولیكن كمی خجالتی بود.

    مرد تاجر همسری كدبانو داشت كه دستپخت خوبی داشت و آش های خوشمزه او دهان هر كسی را  آب می انداخت.

    روزی مرد بیمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرده بود و جلوی آنرا آب و جاروب كرده بود ولی هر چه منتظر ماند از تاجر خبری نشد.

    قبل از ظهر به او خبر رسید كه حال تاجر خوب نیست و باید دنبال دكتر برود.

    . پسرك در دكان را بست و دنبال دكتر رفت . دكتر به منزل تاجر رفت و او را معاینه كرد و برایش دارو نوشت 

    پسر بیرون رفت و دارو را خرید وقتی به خانه برگشت ، دیگر ظهر شده بود. پسرك خواست دارو را بدهد و برود ، ولی همسر تاجر خیلی اصرار كرد و او را برای ناهار به خانه آورد

     همسر تاجر برای ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و كاسه های آش را گذاشتند . تاجر برای شستن دستهایش به حیاط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بیاورد

    پسرك خیلی خجالت می كشید و فكر كرد تا بهانه ای بیاورد و ناهار را آنجا نخورد . فكر كرد بهتر است بگوید دندانش درد می كند. دستش را روی دهانش گذاشتش.

    تاجر به اتاق برگشت و دید پسرك دستش را جلوی دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اینقدر عجله كردی ، صبر می كردی تا آش سرد شود آن وقت می خوردی ؟

    زن تاجر كه با قاشق ها از راه رسیده بود به تاجر گفت : این چه حرفی است كه می زنی ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من كه تازه قاشق ها را آوردم.

    تاجر تازه متوجه شد كه چه اشتباهی كرده است  

      

     

    از آن‌ پس، وقتی‌ كسی‌ را متهم به گناهی كنند ولی آن فرد گناهی نكرده باشد  ، گفته‌ می‌شود : آش نخورده و دهان سوخته



    به اشتراک بگذارید : |
    | | | | | | |

    نوشته4648
    تمام دروغهای مادرم . ماجرایی واقعی و دردناک
    نوشته : مصطفی | درتاریخ : چهارشنبه 25 آذر 1388 | درساعت : 09:32 ب.ظ
    موضوع : داستانک ،


    "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
     زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
     مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.  ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.  امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
    "بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟"  و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.



    قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
     شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح."  لبخندی زد و گفت:
     "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

     به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید.  اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.  موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
     مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.  در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم.  از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت.  نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:
     "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

    بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:
     "من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.

    درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:
    "پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

    درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم.  با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:
    "فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."
    و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.



    مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.  به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.  همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم.  دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:
     "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
    وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.


    به اشتراک بگذارید : | | | | | | | |

    نوشته4631
    داستانی از شرلوک هلمز
    نوشته : مصطفی | درتاریخ : سه شنبه 10 آذر 1388 | درساعت : 04:56 ب.ظ
    موضوع : داستانک ،


    Bia2BND.Com

    یه روز شرلوك هلمز با دستیارش واتسن به تعطیلات میرند و در ساحل دریا چادر میزند و در داخل چادر می خوابند ....
    نیمه شب هلمز بیدار میشه و واتسن رو هم بیدار میكنه بعد ازش میپرسه : واتسن تو از دیدن ستاره های آسمان چه نتیجه ای میگیری ؟؟!!
    واتسن هم شروع میكند به فلسفه بافی در مورد ستارگان و میگه این ستاره ها خیلی بزرگند و به دلیل دوری از ما این قدر كوچك به نظر میرسند و در سایر سیارگان هم ممكن حیات در آنها وجود داشته باشد و چند نوع انسان در كرات دیگر زندگی كنند ....
    كه در این جا هلمز میگه : واتسن عزیز !!! اولین نتیجه ای كه می بایست میگرفتی اینه :
    چادر ما رو دزدیده اند !!!!


    به اشتراک بگذارید : | | | | | | | |

    نوشته4630
    مرگ مشکوک در ساعت 11
    نوشته : مصطفی | درتاریخ : چهارشنبه 4 آذر 1388 | درساعت : 10:53 ب.ظ
    موضوع : داستانک ،


    Bia2BND.Com

    مرگ مشکوک در ساعت 11 چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت به خصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت.
    این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود، به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند. کسی قادر به حل این مسئله نبود. که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می مرد.
    به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و... دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد!



    به اشتراک بگذارید : | | | | | | | |

    نوشته4628
    داستان عبرت آموز بهشت و جهنم
    نوشته : مصطفی | درتاریخ : سه شنبه 26 آبان 1388 | درساعت : 10:31 ب.ظ
    موضوع : داستانک ،


    این هم از ماجرای آموزنده بهشت و جهنم

    روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت:

     خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها  باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورشت بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"

    هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی به آسمان میرفت، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد (ص) وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد....


    به اشتراک بگذارید : | | | | | | | |

    نوشته4603
    شادی در تنهایی نیست
    نوشته : مصطفی | درتاریخ : جمعه 15 آبان 1388 | درساعت : 08:12 ق.ظ
    موضوع : داستانک ،


    شادی در تنهایی نیست

    ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود . شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج ، نیمه های شب صدای فریاد و ناله شنید برخاست و از خانه بیرون آمد صدای فریاد و ناله های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می رسید . مبهوت فریاد ها و ناله ها بود که شبان دست بر شانه اش گذاشت و گفت : این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده ، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شبها ناله هایش را می شنویم . چون در بین ما نیست همین فریاد ها به ما می گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال می شویم . که نفس می کشد . ناصر خسرو گفت می خواهم به پیش آن مرد روم . مرد گفت بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد . ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود .
    مرد به آن دو گفت از جان من چه می خواهید ؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم .
    ناصر خسرو گفت : من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده ، اگر عاشقی همراه من شو . چون در سفر گمشده خویش را باز یابی . دیدن آدمهای جدید و زندگی های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت . در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود . چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم .
    چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود . سالها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش باز گشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت .
    اندیشمند یگانه سرزمینمان ارد بزرگ می گوید :
    “سنگینی یادهای سیاه را
    با تنهایی دو چندان می کنی …
    به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو
    لبخند آدمیان اندیشه های سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود . ”
    شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانه ایی بسازند ، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند…



    به اشتراک بگذارید : | | | | | | | |

    نوشته4573
    قطعه گمشده - خیانت
    نوشته : مصطفی | درتاریخ : یکشنبه 10 آبان 1388 | درساعت : 03:18 ب.ظ
    موضوع : داستانک ،


    چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود.
    اکنون صاحب فرزند هم شده بود ، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک .

    قطعه گمشده - خیانت


    زمان میگذشت و دایره آبی کوچک ، بزرگ می شد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر .

    قطعه گمشده - خیانت


    ادامه داستان در ادامه مطلب


    به اشتراک بگذارید : | | | | | | | |

    صفحات دیگر بیاتوبندر
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • ...
  • 19
  • آخرین مطالب بیا تو بندر...
      8 نوع دوستی که خانمها به داشتن آنها در زندگیشان نیاز دارند!   10کاری که به مغز شما آسیب می‌زند   پنجـ راه برای جــذب آقایون!   نرم افزار تعمیرات موبایل برای موبایل   خصوصیات دانشجوهای کشورهای مختلف (طنز)   صندلی با طرح فراری!   شخصیت افراد‌ از روی رنگ چشم   یک خانم ایده آل زیبا خوش اندام برای مجردین   دیپلم ردی ها !!!   آدم برفی امروزی   کوتاه و جالب از نخستین ساندویچ فروشى‌هاى ایران!   ۱۵ نکته کامپیوتری که اگر ندانید باعث خنده دیگران می شوید   در انتظار نازل شدن شوهر   قفسه کتاب شبیه به نقشه ایالات متحده   مشهورترین کلمه عبور دنیا چیست؟!   آخرین وضعیت مدت خدمت سربازی   فواید بوسه در روابط زناشویی (Only In ShikPoshan )   آش نخورده و دهان سوخته   عدم تطابق جایزه بانك با فرد سپرده گذار   برو بیرون بازی کن   بگشای لب که ...   رنگهای آسمان   چگونه کتاب‌ها را ترمیم کنیم؟   مزیت های زن شدن!!!   عجیب ترین مسجد دنیا   جستجو و دانلود زیرنویس فیلم با subs.to   مقایسه سرعت اینترنت با سرعت های استاندارد   چگونه یک وبلاگـ خوب داشته باشیم؟   اتل متل جدایــــــی...   چند روش برای زیبایی اندامرفتن به بالای صفحه برو بالا

    محصولات
    ترفندهای موبایل
    دوستان بیاتوبندر
    آیكون ITCOM تک تمپ تک طرح عکس روز کلاغ سیاه رویای خیس جک و خنده ایرانیان فنلاند نهایت گرافیک عکس های زیبا پاتـــوق ســــرا پیکس 2 پیکس روی خط حاشیه عکس ! داغ داغ عکس های زیبا دانلود فیلم ایرانی فتوبلاگ بندرپیکس دنیای قالب ایرانیان محل اجتماع بیکاران آرشیو دانلود رایگان تالار گفتگوی ایرانیان کمیاب ترین عکس ها زیباترین سایت ایرانی بزرگترین سایت عکس .:: پادشاه کامپیوتر ::. خفن ترین سایت عکس پاتوق تخصصی نرم افزار علمی,کتاب,مجله,مقاله پایگاه اینترنتی فارس تولز گالری مدل لباس دخترونه نرم افزار کامپیوتر و موبایل دانلود فیلم با لینک مستقیم دانلود فیلم با لینک مستقیم مرجع تخصصی دانلود کلیپ ایران پیکسفا - گالری عکس هر چی بخوای هست بیا تو پـار30 پــیـــکس | عکس روز دانلود آهنگ شاد و غمگین جدید عکس و کلیپ از حوادث واقعی سایت تفریحی تک محفل میهن دانلود دانلود همه چیز آسان دانلود بیا تو میهن تک پیکس افراپیکس بیاتوبندر در گوگل دانلود فیلم و عکس زیباترین عکسها پارس کلوب پارسیفا فتوبلاگ رامهرمز بهترینها عکسهای کمیاب آشپز ایرانی اس ام اس رابین هود سریال فقط عكس هالیوودی پرشین اسکریپت موروک گلمپا آگهی برتر - مرجع نیازمندیهای ایران وب 9 وبلاگستان irsoftware full Clickkon.Com | بزرگترین مرکز دانلود رایگان جمهوری خودمختار وروره بزرگترین سایت زبان و ادبیات فارسی 0761
     
    آرشیو ماهانه بیاتوبندر
    ارتباط با بیاتوبندر
    مصطفی (مدیر)

    مهدی (مدیر)

    فرشید (نویسنده)
    پیشنهاد ما
    و دیگر تیم ها
    سایت های دیگر ما
    لینکستان
    ابر نشانه