
خلاصه : دختر مسیحی که شیعه شد و اقا امام زمان را ملاقات کرد ولی ان زمان او را نشناخت.
اهل انگلستانم اسمم ونوس و در دانشگاه علوم پزشکی مشغول تحصیل بودم و کاری هم به تفریحات همکلاسی ها نداشتم . یک روز بعد از ترک کلاس به طرف منزل میرفتم . که صدای جوانی رشته ی افکارم را پاره کرد :
خانم ونوس ! ببخشید میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم .
چند لحظه مکث کردم و گفتم :
- بفرمایید .
با آرامش خاصی در حالی که به زبان انگلیسی تسلط کافی داشت گفت :
- من ایرانی هستم و اسمم محمد است . قصد ندارم خارج از کشورم تشکیل خانواده بدم ولی رفتار و اخلاق خوب شما نظر مرا عوض کرد . اگه اجازه بدین از شما خاستگاری کنم .
خیلی جسورانه با اقدار و مودب خواسته اش را گفت . از صحبت کردنش خوشم امد . با حالت عادی گفتم :
- باید با مادرم مشورت کنم . شما پزشکی میخونید ؟؟
با لبخند ملیحی گفت :
- بله ترم آخرم .
خداحافظی کردم و رفتم . چندین بار او را در دانشگاه دیده بودم . قیافیه جذابی داشت موهای به یک طرف شانه شده و ته ریشی که معصومیمیتی به صورتش هدیه داده بود .
من جوابم مثبت بود ولی مادرم اجازه نمیداد با یک خارجی ازدواج کنم .
یکشنبه شد و رفتم کلیسا . اما مثل قبل نمیتوانستم نیایش کنم . بی حال از کلیسا برگشتم .
بالاخره به مادر گفتم بی مقدمه . جا خورد . ولی گفت :
- تو خودت دیگه بزرگ شدی و بهتره خودت برای زندگیت تصمیم بگیری
برای آشنایی بیشتر از محمد درخواست کردم تا برای ناهار به خانه ما بیاید . (آمد) مادر با نگاه اول ازش خوشش اومد .
مادرم گفت :
- من حرفی ندارم ولی برای زندگی به ایران میرید یا همین جا
محمد گفت :
- با اجازه شما ، به ایران میرویم ولی به شما سر میزنیم .
بعد از تمام شدن مهمانی تا قسمتی از خیابان همراهیش کردم . در خیالاتم بودم که محمد ایستاد رو به من و گفت :
- ببخشید خانوم ونوس مطلب مهمی هست . من مسلمانم و مذهبم نیز تشیع است با اینکه احترامی که به پیامبر و دین شما دارم . دینم اجازه نمیدهد با شما ازدواج کنم مگر اینکه مسلمان شوید و دین اسلام کاملترین دین معرفی شده .
(خیلی منطقی و زیبا صحبت میکرد .)
او ادامه داد : شرط ازدواج ما شیعه شدن شماست و البته نمیخوام چشم و گوش بسته دینم را قبول کنید . وبلکه تقاضا دارم که تحقیقی روی این مکتب داشته باشید .
رفتار خوب محمد از دینش سرچشمه میگرفت و مرا به این تصمیم وادار کرد (مطالعه) از محمد راهنمایی خواستم و چند کتاب معرفی کرد . با علاقه مطالعه میکردم و وقتی که به مشکلی برمیخوردم در دانشگاه از محمد میپرسیدم و او با حوصله و متانت جواب میداد .
سوال :
- آقا محمد ، شما میگویید شیعه دوازده امام دارد . چرا امام مگر پیامبر شما به عنوان آخرین پیامبر نبود ؟ چه نیازی به امام بود ؟؟
جواب :
- ببینید خانوم ونوس همانطوری که حضرت مسیح (ع) برای تبلیغ دین خود 12 نفر حواریون داشتند ، پیامبر ما هم برای اینکه مردم بعد از ایشان منحرف نشوند .
سوال :
- این درست ولی چگونه میشود که امام دوازدهم این همه سال زنده باشند و عمر کنند ؟
جواب :
- همانطور که میدانید که در پزشکی ثابت شده که عمر انسان 70 یا 80 نیست . بدن انسان برای سک زندگی طولانی ساخته شده است و علت اصلی مرگ ، اختلالاتی است که در اعضای بد رخ میدهد .
در گذشه بعضی دانشمندان مثلا پاولوف عقیده داشت عمر طبیعی انسان 100 ساله ولی بیکن فیلسوف انگلیسی 1000 سال عمر طبیعی معرفی کرده است
ولی این عقیده از طرف فیزیولوژیست های امروز شکسته شده و اینکه انسان عمر ثابت داشته باشد باطل شد ه.
به گفته پروفسور اسمیس ، استاد دانشگاه کلمبیا : همان گونه که سرانجام دیوار صوتی شکسته شده و وسایل نقلیه ای سرعتی ما فوق صوت به وجود آمد ، یک روز دیواره سن انسان شکسته شده و فراتر میرود .
از طرفی وقتی خداوند امری را بخواهد ، کسی نمیتوند مانع شود .
سوال :
- چطور میشود یک بچه 5 ساله ، امام شود ؟؟ (امام زمان(عج))
جواب :
- مگر حصرت عیسی (ع) در گهواره سخن نگفت و به مقام پیامبری رسید . و در این مورد خداوند اراده کرد و کودک 5 ساله امام شد . این ها قدرت نامحدود خدا را میرساند .
امامت منصبی الهی است . فرقی نمیکند یه مردی 40 ساله ی کودکی 5 ساله برسد . بلکه منصب امامت مهم است .
سوال :
- من در کتاب خواندم که حضرت عیلی در زمانی که امام مهدی (ع) ظهور میکنند ، از آسمان به زمین میآید و پشت سر امام مهدی (ع) نماز میخواند و به وی اقدا میکند . مگر پیامبر مقامش بالاتر از امام نیست ؟
جواب (با تعجب گفت ) :
- نمیدانم شما از کجا میگویید. درحالی که حضر ابراهیم (ع) اول پیامبر بوده و بعد از امتحانات زیادی که خدا از ایشان گرفت ، مقام امامت را به ایشان داد ف یعنی مقام امامت بالاتر پیامبری است . و هر پیامبری که مقام بالایی داشته علاوه بر پیامبری به مقام امامت هم رسیده است .
- و چند سوال دیگر...
جواب ها را که شنیدم وجد و شادابی خاصی احساس کردم . به محمد غبطه میخوردم در دل میگفتم : خوشا به حال محمد چه امامان خوبی دارد و چقدر انها را میشناسد . محمد در انگلیس خیلی راحت متوانس به خوش گذرانی بپردازد ولی دنبال برنامه های مذهبی خودش بود . و این پایبند بودن او مرا بیشتر شیفته اسلام میکرد .
در حقیقت رفتار خوب محمد مرا مسلمان و شیعه نمود . هر چند مطالعه هم خیلی موثر بود .
تصمیم گرفتم شیعه شوم ترس مرا رها نمیکرد تصور حجاب و عکس العمل دانشجویان برایم سخت بود . و از خدا خواستم به من نیرو دهد تا به دینش پایبند باشم . گریه میکردم .
مادرم پارچه زیبایی خریده بود به سرم انداختم و در خانه با حجاب اسلامی راه رفتم . فردای ان روز با حجاب به خیابان رفتم فک میکردم همه مرا با نگاه میکنند و ...
محمد در حیاط دانشگاه بود به استقبالم امد و سلام کردم ، با قطره یاشکی که بی صدا روی گونه اش میغلطید ، جواب سوالم را داد . خیلی با محبت بود .
و به ایران امدم و باز هم تحقیق و مطالعه داشتم بیشتر در رابطه با امام مهدی(ع)
ولی مسئله طول عمر ایشان برام حل نشده بود .
در ایران در بیمارستانی مشغول به کار شدیم و پدر مادرش بسیار مهربان بودن و احساس غربت نمیکردم .
بعد از شیعه شدنم . محمد اسم نرگس را برایم انتخاب کرد و میگفت اسم مادر امام زمان(ع) است . من خیلی اسمم را دوست داشتم .
اسممان برای حج در امد .
خیلی شوق رفتن به قبرستان بقیع را داشت وبه حالات معنوی محمد ، به نماز شب هایش و به زیارت عاشورا خواندنش و به دعای عهد هر صبحش بعد از نماز صبح غبطه میخوردم.
به به سفر رفتن ...
تا به رمی جمرات(سنگ زدن به شیطان) رفتیم . گم شدم و هرچه محمد را صدا زدم خبری نشد . جایی را بلد نبودم . فارسی هم درست نمیدانستم و انگلیسی میپرسیدم نمیفهمیدن . خسته به گوشه ای نشستم .
اقایی با لباس سفید در مقابلم ایستاد . توجهی نکردم . با زبان انگلیسی گفت : پاشو رمی جمرات را انجام بدهید که الان وقت میگذرد .
بدون اینکه چیزی بگم بی اختیار دنبالش رفتم .فراموش کردم گم شده ام . اشتیاق برای انجام اعمال حجم زیاد شده بود . آرامش تمام وجودم را گرفته بود . اعتماد عجیبی به ان اقا کرده بودم ، بوی عطر عجیبی به مشامم میخورد ، که در آن فضا ، معنویت خاصی بخشیده بود . در آن شلوغی هیچ کس مزاحمم نشد و به راحتی توانستم اعمال را انجام دهم . بعد از اعمال ، ان اقا به سمتی رفت به دنبالش راه افتادم تا اینکه خیمه ی خودمان را دبدم . تازه یادآوردم که گم شده بودم . خیلی خوشحال شدم . گفتم : نمیدانم چگونه از شما تشکر کنم شما مرا نجات دادید . با بیانی فصیح و آرام گفت : «نیازی به تشکر نیست ، وظیفه ی ماست که به محبان خویش رسیدگی کنیم . در طول عمر ما شک مکن و سلام مرا به دکتر برسان»
وقتی به خودم آمدم ، دیدیم کنار خیمه ، روی زمین نشته ام و بی اختیار اشک میریزم .
محمد سراسیمه از راه رسید:
- نرگس !! معلوم هست کجایی ؟؟ چرا گریه ؟؟
- محمد ! من گم شدم . یک اقایی هم مرا به خیمه رساند . حالا که فکر میکنم . میبینم چه چهره ی نورانی و معنویی داشت . یک خال هم روی گونه ی راستش بود . احساس میکنم فرصت بزرگی از دست داده ام ...
- محمد گفت کسی ما را اینجا نمیشناسد که سلام برساند .
- گفتم : چرا هست همه یک اشنا دارند که به دادشان میرسد ، هیچ کس نمسدانست که من در طول عمر امام شک دارم و آن آقا فرمود : در طول عمر ما شک نکن .
- محمد! به خدا اینجا ایستاده وبدند و فرمودند : ما به محبان خود ف رسیدگی میکنیم
محمد دیگر در حال خودش نبود.
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه والنصر وجعلنا من خیرانصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه
در طول عمر اما شک نکن !!!,
داستان واقعی,
داستان امامان,
داستان امام مهدی,
امام مهدی,
مهدی,
داستان امام دوازدهم,
امام دوازدم,
طول عمر مهدی,
طول عمر امامان,
طول عمر امام,
به
اشتراک بگذارید :

|

|

|

|

|

|

|

|